گذار نوین به مفهوم ِ «وطن» – آغازی بر ترک خوردگیهای ِ یک باور
الف- کشاورز
در جهان مدرن باورهای سنتی پیوسته می توانند در معرض چالش و دگرگونی قرار گیرند . اما گاه گونه ایی از این باورها ، آنچنان در اذهان آدمیان جا گرفته و تبدیل به یک اصل بدیهی و یک باور جمعی شده اند که از نظر بسیاری لزومی برای بازنگری و تجدید تعریف برای آنها وجود ندارد. مفهوم « وطن » و باورهای شکل گرفته از آن در اذهان عموم را ، در همین راستا می توان دید. در بسیاری از تعاریف به ارث رسیده از گذشته ، « وطن » مفهومی ذاتاً « مقدس » است که بر مبنای خاک، خون و یا نژاد مشترک تعریف می شود . حفظ ، نگهداری و دفاع از این وطن ، وظیفه تک تک ساکنان آن حدود و ارزشی بیش از جان آنها دارد. بر مبنای چنین باوری است که، صفحات تاریخ مزین به حماسه سرایی و حماسه سازی های عظیم، از خودگذشتگی ها و فداکاری های بزرگ انسانها برای حفاظت از وطن و نگهبانی از آن است. عجین شدن تعریف وطن، با مفاهیمی تقدیس شده ای همچون « مادر» و یا « ناموس » در ادامه تقویت همین حس وطن دوستی و یا وطن پرستی انجام می شود.
بر این مبنا ، وطن سنبلی می شود برای یک پیوند عاطفی و بیولوژیک در انسان ها . حدودی که فراتر از نقش یک خط مرزی ، هویتی مشخص را برای افراد برجسته میکند و انرژی خاصی را برای زیست اجتماعی انسان ها فراهم می آورد .
بَذْل جان در ره ناموس وطن چیزی نیست بیوطن، خانه و ملک و سر و تن چیزی نیست (۱)
تصویری از مدل جا افتاده مفهوم وطن در اذهان که برای گروه های بزرگ انسانی در طول تاریخ پذیرفته شده و بر مبنای چنین باوری، جنگ ها در گرفته، سر ها بر دار رفته، فداکاری های بزرگ انجام گرفته، خانمان ها بر باد رفته و خصومت های بی پایان شکل گرفته. با این وجود همچنان در قرن بیست و یک، برای بسیاری یک اصل بدیهی و باوری افتخار آمیز است که هیچ تشکیکی در آن، قابل قبول نیست.
بطور حتم جایگیری چنین تعریفی از مفهوم « وطن » در اذهان گروهی از انسان ها، می تواند دلائل تاریخی ، اجتماعی، روانی و یا سیاسی گوناگونی داشته باشد که پرداختن به آنها در مجال این نوشتار کوتاه نیست . اما درنگی بر این موضوع که این تعریف از وطن در دنیای پیچیده امروز چه نقشی ایفاء میکند و چقدر می تواند تاثیر مثبت و یا منفی در ساختارهای اجتماعی جدید داشته باشد، موضوعی است که سعی می شود در حد بسیار حداقلی به آن پرداخته شود .
چرخشی در مفهوم و آغاز ترک خوردگی
با آغاز مدرنیته و شکل گیری ساختارهای سیاسی مبتنی بر دولت ـ ملت و جایگیری حقوق شهروندی در این ساختار، به تدریج ما شاهد نوعی تغییر نگاه در میان اندیشمندان علوم اجتماعی نسبت به مفهوم وطن هستیم، نوعی کوشش برای گذار از « وطن قومی » که بر مبنای خاک، خون و نژاد تعریف میشود به « وطن مدنی » که امری است ارادی و رابطه تنگاتنگی با حقوق اجتماعی، آگاهی و آزادی افراد دارد.
از نظریات « جان لاک » که، وفاداری به وطن را یک قرارداد مشروط میدانست و یا « امانوئل کانت » که در این رابطه، مفهوم حق شهروندی جهانی را مطرح میکند و یا فیلسوفانی در قرن بیستم همچون « هانا آرنت » و «هابرماس » که اولی مفهوم وطن را از خاک جدا میکند و به عرصه عمومی و جامعه پیوند می زند و دومی، این موضوع را گسترش داده و پیوندی بین مفهوم وطن و « حقوق اجتماعی » برقرار میکند، جملگی بر تغییر تعریف سنتی از مفهوم وطن تاکید دارند. (۲)
این تاکید و صورت بندی جدید، در دیدگاه های « هابرماس » فیلسوف آلمانی، خود را پررنگ تر نشان میدهد ، تا جایی که می توان گفت از نظر وی، وطن جایی است که آزادی فرد در آن محقق شود. « هابرماس » فراتر از روابط مستقر ِ دولت ـ ملت، پیوند مردم و شهروندان را بر مبنای نژاد، خون و خاک ارزیابی نمی کند، بلکه به نوعی برقراری این رابطه را منوط به وجود آزادی ها و مشارکت فعال عملی در حیطه مرز مشترک می داند.
بینش عبدالبهاء
این چرخش در تعریف و بکارگیری عناصر دیگر در مفهوم وطن، صرفا یک نظریه اروپایی و غربی نیست. چند دهه پیش از « هابرماس » و در اوایل قرن بیستم، « عبدالبهاء » بر مبنای نگاهی که به جهان و انسان مدرن دارد، در قالب نوشته ها و گفتارهای خود، خوانش سنتی از « وطن » را به چالش می کشد. آنچه عبدالبهاء طرح میکند، تنها نقد بر تعریف موجود نیست. عبدالبهاء با طرح ایده اتحاد جهانی ( اتحاد عالم انسانی ) محدوده مرزی وطن را فراتر از خطوط ترسیم شده ، سیاست بازی ها و جنگ های ادوار گذشته می داند ، او مرز وطن را در گستره جهان معرفی میکند. علاوه بر این، وی در نظریات نو اندیشانه خود، ویژگیهای دیگری همچون، حقوق اجتماعی افراد ملت و برخورداری از حکومت عدالت محور را از نمود هایی میداند که میتوانند تعریفی نوین و منطبق با نیاز امروز جامعه از « وطن » ارائه کنند، هر چند ویژگیهای تعریف سنتی از وطن در آن اصل قرار نگیرد.
از مجموع گفتارهای عبدالبهاء در مورد وطن، شاید بتوان اینچنین برداشت کرد که، در نگاه عبدالبهاء، وطن دیگر تنها، قسمتی از خاک زمین نیست، تنها مرز نیست. تنها به خون، نژاد و یا زبان وابسته نیست. وطن جایی است که در آن، انسان می تواند باشد، می تواند زندگی کند، با حق ِ برخورداری از همه حقوق ذاتی و اجتماعی خود.
تامل در گفتارهایی که اندیشه های عبدالبهاء در مورد وطن را تئوریزه می کند به ما یادآور میشود که چالش مهم وی در این زمینه ، کوشش برای ایجاد ترَک در باورهای سنتی در مورد وطن و پی ریزی یک چارچوب نوین برای تبدیل ساختارهای کهنه به بنایی نوین است. یک کنشگری فعال در جهت تطابق معنای وطن با تحولات دنیای مدرن و جایگزین کردن « تقدس خاک » با « تحری حقیقت و عدالت ».
او در گفتاری ضمن اوهام خواندن حدود های فرضی همچون شرق و غرب و شمال و جنوب و حمایت از دیدگاه جهان وطنی، به بینشی مدرن و عمیق که رابطه ای دقیق بین حقوق شهروندی و وطن ایجاد میکند، اشاره داشته و می گوید : « حال، الحمدلله من از شرق به اینجا آمدهام؛ میبینم این مملکت، بینهایت معمور است؛ هوا در نهایت لطافت است؛ اهالی درنهایت درجۀ آداب و حکومت، عادل و منصف. آیا جایز است بگویم اینجا وطن من نیست و سزوار از رعایت نه؟ این نهایت تعصّب است. انسان نباید متعصّب باشد؛ بلکه باید تحرّی حقیقت نماید .» ( ۳) به نظر می رسد، عبدالبهاء در این گفتار مبنای وطن را از خاک کنده، به انسان گره می زند، مفهوم وطن را به کیفیت زیست انسانی و حقوق اجتماعی مشروط می کند. به زبانی ساده او می گوید، جایی که من در آن تولد نیافته ام و از نظر بیولوژیک به آن تعلق ندارم و یا هزاران کیلومتر از آن دور هستم نیز می تواند وطنم باشد و من همچون یک متعلق به این سرزمین در آن رفتار خواهم داشت. یعنی باور به نوعی تقدم انسان و حقوق او در تعریف وطن. چون اگر باور عبدالبهاء بر تعریف سنتی از وطن استوار باشد، غرب برای یک انسان آمده از شرق، وطن نخواهد بود. تعریف مبتنی بر خاک و خون به او می گوید، که باید به وطن بیولوژیک خود بچسبد.
اندکی مکث و توقف در این برداشت از مفهوم وطن میتواند تلنگری بر باوری تثبیت شده باشد و آغازی برای ترک خوردگی آن. باوری آغشته به اوهام که یک خود ساخته انسانی و اجتماعی را با صفت های مطلق گرایی همچون، « ناموس » و یا « مادر » تزئین کرده، اصالتی ماورایی و غیر قابل تشکیک به آن می دهد و آن را تبدیل به امری غریزی و کنترل ناپذیر می کند.
تفکیک یک دوگانگی
برای جلوگیری از ایجاد دوگانگی لازم است این موضوع مورد توجه قرار گیرد که، منظور از ترک خوردگی یک باور سنتی در مورد وطن، در واقع آغازی است برای خروج از دام یک مطلق گرایی صرف، خلاصی از یک تعریف افراطی، نه بی ارزش بودن ِ مفهوم ِ وطن و وطن دوستی .
گذر از وطن قومی به وطن مدنی به معنی پشت کردن به زادگاه و یا عدم باور به واقعیتی همچون وطن نیست، بلکه ارتقای وفاداری از پرستشِ کورِ خاک، به پاسداشتِ آگاهانهی کرامتِ انسانهاست.
این دیدگاه پیوند عاطفی با سرزمین را نکوهش نمیکند؛ وطن، خاک و فرهنگ جاری در آن برای بسیاری می تواند عزیز و دوست داشتنی باشد. برای آبادی و عزت آن کوشش کنند، بر زخم هایش بگریند و سرمست خوشی هایش باشند و با نام آن احساس تعلق و افتخار کنند. و یا همچون عبدالبهاء، بعد از شصت سال دوری از آن، تعلق خاطر عجیبی به فرهنگ آن داشته باشند و با آداب آن زندگی کنند. (۴)
این گذار با پیوند دادنِ وطن به عدالت، آزادی و حقوق برابر، جغرافیا را از بستر تبعیض به خانهای امن و عادلانه برای همه تبدیل میسازد و میهندوستیِ واقعی را در پاسداشتِ آزادی و حیثیتِ هر انسان جستوجو میکند.
اینگونه نگاه به مفهوم وطن می تواند بسیار متفاوت از نوع نگاه و باوری باشد که ترک خوردن، ایجاد شکاف و تغییر در آن، از نظر گروهی از فیلسوفان و اندیشمندان لازم به نظر می رسد.
گره زدن وطن به خون ، نژاد ، مذهب و یا تقدسی مادر گونه به آن بخشیدن، گر چه در ظاهر می تواند نشان از میزان ارج و قرب آن باشد، ولی در عین حال ، جهت گیری افراطی مبتنی بر تعصب داشته و پتانسیل آن را دارد که سبب تشدید منازعات، گسترش درگیری ها، پر رنگ شدن تعصبات و سوء استفاده حکومت های مستبد شود.
چنانچه در ساختارهای سیاسی مبتنی بر دولت – ملت، وقتی چنین باوری در رابطه با قدرت سیاسی قرار می گیرد ، بسیار آسیب پذیر بوده و می تواند به عامل ضد خواستگاه همبستگی، اتحاد و حقوق افراد تبدیل شود. تعریف وطن بر اساس خاک و خون و ماندن بر سر این تعریف و حذف دیگر اِلمان ها، به آسانی میتواند موجب سلب آزادیهای افراد و راه گشای استبداد سیاسی گردد و ابزاری برای ایجاد خفقان و دو قطبی سازی در جامعه شود. از این رو است که این تعریف بسیار به مذاق حکومت های توتالیتر خوش می آید.
وطن، بهانه تمامیت خواهی
در سطور بالا گفته شد که تعریفی مطلق گرایانه بر پایه خون و خاک از « وطن »، بسیار مورد علاقه حکومت های توتالیتر و تمامیت خواه است. از جمله دلایل این علاقه، به دلیل امتیازی است که این مدل از حکومتها در دو بٌعد داخلی و خارجی دریافت میکنند.
در بعد داخلی، چنین تعریفی از وطن ، کارت مهمی میشود در دست حکومت ها. کارتی در کنار دست که به موقع لزوم از آن استفاده میکنند. بقول « هانا آرنت »، حکومت های مستبد، در حالت عادی شهروندان را از دخالت در امور دولت باز می دارند اما، در زمان جنگ و بحران ها ، ناگهان آن ها را به عنوان مدافعان غریزی « وطن » فرا می خوانند.
در بعد خارجی، باید در نظر داشت که، وقتی یک ملت و حکومت آن، « وطن » را بر اساس، مفاهیم قدسی، خونی و یا مذهبی همچون، خاک مقدس، سرزمین دینی و یا ملت برگزیده معرفی میکند، این جهان بینی به آسانی تبدیل به استراتژی عملیاتی در سیاست و روابط خارجی خواهد شد. نوع نگاه یک ملت به دیگر ملتها بر مبنای چنین تعاریفی شکل می گیرد و ممکن است دیگران در همه حال به عنوان یک تهدید در نظر گرفته شوند و یا این ملت برای خود رسالتی جهانی قائل شود. بر دوش گرفتن چنین رسالت خود ساخته ایی، به آسانی به حکومت میل ِ مداخله گری، سرکوب و سلطه بی حد و مرز می دهد.
تعریف وطن و جهان معاصر
امروز با نگاهی به اندیشه های فلسفی و آکادمیک دوران مدرن و بررسی دیدگاه های عبدالبهاء می توان به این نتیجه رسید که، به دلایلی همچون، تضاد با دموکراسی، تضاد با تکثرگرایی، عدم ایجاد مشروعیت بر مبنای عقل و قانون و تکیه بر امری غریزی و احساسی، تعریف سنتی از « وطن » توانایی هماهنگی با جهان جدید را نداشته و با زیر پا گذاشتن دستآوردهای اجتماعی و حقوقی، می تواند بازگشتی ارتجاعی به استبداد و شکل یک وطن پرستی افراطی یعنی، فاشیسم را پیدا کند.
رخدادهای اخیر در بعضی از کشورها، به روشنی نشان میدهد که چگونه رژیمهای توتالیتر تلاش میکنند از پیروان تعریف سنتی وطن که بر عوامل « خون و خاک » تکیه دارند سوء استفاده کنند. بهویژه در زمان بحرانها و یا جنگ، با برجستهسازی و تقدیس واژه «وطن» و با یک کاسه کردن ِ مفاهیم « وطن ( مردم ) »، «دولت» و «حکومت» که در واقع سه ضلع جداگانه از مفهوم وطن هستند، مردم را در دوگانگی کاذب قرار می دهند، خود را بهعنوان مظهر وطن معرفی میکنند و همه را به دفاع از وطنی فرا میخوانند که خود تعریف کردهاند.
گسترش مفهوم مدنی از وطن در نقطه مقابل این سوء برداشت قرار خواهد گرفت. این مفهوم با هویت اجتماعی و احساس تعلق افراد پیوند دارد و میتواند فارغ از تغییر ساختارهای حکومتی پایدار بماند. از این رو، شناخت و تفکیک میان دو رویکرد نسبت به مفهوم وطن، در تعیین مسیر آینده میتواند بسیار کمک کننده باشد.
« … ولی حدود وهمیه ( خیالی ) بی اساس را بعضی مستبدین قرون ماضیه ( گذشته ) اختراع کردند و در میان بشر جنگ و قتال انداختند که، مقصودشان شهرت بود و غصب ممالک . لهذا این احساسات وطن پرستی را پیشرفت مقاصد شخصی نمودند. » ( ۵)


