جنگ ، این زیبای خفته
الف. کشاورز
بخش اول : علل روانشناختی جنگ
موضوع« جنگ » شاید یکی از پر رونق ترین موضوعات مورد بحث در جوامع بشری باشد . جدا از مسئله ارزش گذاری بر آن ، جنگ همواره نقشی کلیدی در شکل گیری موقعیت جهان ما داشته و دارد . تاریخ هزاران ساله بشر به خوبی نشان دهنده تاثیرات عمیق جنگ بر تغییر وضعیت و شکل گیری جوامع و حیات زیستی انسان ها است .
صرف نظر از چرایی وجودش و یا چگونگی ماندنش ، شاید بتوان جنگ را همچون زیبای خفته ای دانست که در همه جای این کره خاکی ، بدون ملال و خستگی ، همواره در انتظار عاشقانی سوار بر اسب سفید برای بیدار شدن از خواب بوده و هست . عاشقانی که ظاهراً هیچکدام میل به بیدار کردنش ندارند ، ولی در عین حال ، خالی از تاب مقاومت ، خواسته یا ناخواسته بیدارش خواهند کرد .
شاید از خود بپرسیم ، چرا زیبای خفته ؟ چرا جذاب ؟ مگر نه این است که جنگ همیشه در نزد بسیاری ، منبع سیاهی ، زشتی و فلاکت بوده . مگر نه اینکه جنگ عامل قتل ، غارت و خونریزی است ؟ پس چرا زیبای خفته ؟
اصطلاح « زیبای خفته » ما را به نوعی پارادوکس و یا « ناهماهنگی شناختی » ( Cognitive Dissonance) ( ۱) در ذهنیت و عمل می رساند که بسیار جذاب و در عین حال به شدت نگران کننده و یا مایوس کننده است ، زیرا قریب به اتفاق مردمی که از مرگ ، ویرانی و خشونت ِ جنگ بیزارند ، هنوز استعداد و توان آن را دارند که در بطن ِ مرگ ، خونریزی و ویرانی ، یک « زیبای خفته » پیدا کنند . زیبایی که معمولا به درخواست رقص مرگشان ، پاسخ مثبت خواهد داد. همچون رقاصان مرگی که عبدالبهاء به آنها اشاره دارد :
« یکی می گوید من بنیان دولتی برانداختم ، دیگری می گوید مملکتی با خاک یکسان کردم ، این است مدار فخر و مباهات بشر … ». (۲)
چنین واقعیتی به ما یادآور می شود که ، شاید باید کمی صادق باشیم ، شاید باید به این نتیجه برسیم و قبول کنیم که ، تنفر ما از جنگ کامل نیست ، وابسته به اما و اگر های فراوان است نوعی گیر کردن در یک دوگانگی بزرگ است ، یک پارادوکس غیر قابل حل . نوعی نشناختن خود است ، مدلی از بیگانگی ، با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن است .
شاید این نتیجه گیری از نظر بسیاری درست به نظر نیاید . شاید جنگ برای بسیاری زیبای خفته نباشد . اگر هم تشکیکی در این نتیجه گیری باشد ، واقعیات و اتفاقات رخ داده در جهان ، این سوال را پیش روی ما قرار می دهد که ، اگر جز این است ، چگونه می توانیم از فرود گلوله ها و از کشته شدن ِ انسان ها بر خود ببالیم و به علامت پیروزی غریو شادی سر دهیم . چگونه می شود که مرگ انسانها و مرگ آرزوها ، در جبهه مخالف برای ما لذت بخش می شود و موجب خوشحالی . چگونه انبوه حلقه های ازدواج جا مانده از هلوکاست که داستان مرگ و جدایی هزاران انسان را روایت می کند ، می تواند برای ملتی مایه مباهات و نشانه پیروزی باشد .
این دوگانگی ما را به اینجا می رساند که به تعمق بیشتر در مورد دلیل ماندگاری جنگ نیاز داریم . برای آغاز جنگ دلائل فراوانی همچون ، اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی و مذهبی آورده می شود ، اما واقعیت های رخ داده در جهان نشان از آن دارد که ، گرچه این عوامل مهم و تاثیر گذارند اما ، تمام ابزار لازم برای شروع یک جنگ و یا تمام دلیل عشق به آن نیستند . به نظر می رسد دلائل دیگری هم دخیل باشند ، دلائلی که از جنس این عوامل توضیح داده شده نباشند .
تمام این مفروضات که عجین شده با واقعیت های اجتماعی هستند به این دلیل طرح شد که شاید بتوانیم از دریچه دیگری به موضوع جنگ بپردازیم ، دریچه ای به غیر از ، اقتصاد ، فرهنگ ، دین و غیره . دلیل و عامل این پرداختن ، پارادوکس موجود در رفتار انسان هاست . دوگانگی که به نظر می رسد ، روند تکامل اجتماعی انسان و نزدیک شدن به بلوغ فکری ، نتوانسته آن را حل کند.
عوامل روانشناختی
قبل از پرداختن به عوامل روانشناختی جنگ ، باید در نظر داشته باشیم به دلیل وسعت ، پیچیدگی وتخصصی بودن مباحث مربوط به علل روانشناختی جنگ ، این نوشتار مدعی یک پرداخت تخصصی و فنی در این زمینه نیست . در اینجا ما نگاهی کلی و در عین حال ساده به این موضوع ، با بهره گیری از تحقیقات و نظریات اعلام شده محققین و برداشت هایی از دیدگاه های « عبدالبهاء » خواهیم داشت . با امید به اینکه پرداختن از این منظر و گشایش این باب بتواند اشتیاق بیشتری برای تحقیق و جستجو در این زمینه را فراهم نماید .
برای بررسی عوامل تاثیر گذار دیگر بر ایجاد جنگ و درگیری ، ناچار باید عرصه روان شناختی و فلسفی را در نظر داشته باشیم . عرصه ایی بسیار مهم و تعیین کننده که نه تنها می تواند امکان آغاز جنگ را فراهم نماید ، بلکه می تواند آن را برای بسیاری جذاب و دوست داشتنی کند.
اولین روانشناسی که جنگ را بررسی کرد ، « ویلیام جیمز » بود که مقالهی تأثیرگذار با عنوان «معادل اخلاقی جنگ» را در سال ۱۹۱۰ نوشت. در آن مقاله « جیمز » اظهار داشت که جنگ به دلیل اثرات مثبت روانشناختی آن، چه بر فرد و چه بر جامعه به طور کلی، بسیار رایج است.
در سطح اجتماعی ، جنگ در مواجهه با یک تهدید جمعی ، حس وحدت ایجاد میکند. جنگ مردم را به هم پیوند میدهد . نه فقط ارتش درگیر در نبرد می شود ، بلکه کل جامعه درگیر خواهند شد. جنگ چیزی را به ارمغان میآورد که « جیمز » آن را نظم و انضباط مینامید …دوم اینکه، جنگ ارتباط قوی با هویت گروهی دارد. انسانها، به طور کلی، نیاز شدیدی به تعلق و هویت دارند که میتواند به راحتی در قومیتگرایی، ملیگرایی یا تعصب مذهبی آشکار شود. این ما را تشویق میکند که به هویت گروه قومی، کشور یا مذهب خود بچسبیم و به انگلیسی، آمریکایی، سفید، سیاه، مسیحی، مسلمان، پروتستان یا کاتولیک بودن خود افتخار کنیم. ( ۳)
در همین راستا ، همچنین می توان گفت :
جذابیت ذاتی خشونت برای انسان ها ، شاید یکی از دلائل مهم ایجاد جنگ در نظر گرفته میشود . این موضوع با تاکید بر خصلت خشونت گرای انسان ، رابطه ای بین علاقه به جنگ و این خصوصیت برقرار می کند .
در کنار این موضوع جنگ می تواند ایجاد هدف و تعالی ، همبستگی در شرایط بحرانی و حالت های برانگیختگی در انسان ها را به مقدار چشم گیری تقویت کند .
گروهی از محققین معتقدند ، مافقط جنگ را شروع نمی کنیم . ما از جنگ اسطوره سازی میکنیم ، گاه آن را در مقوله های زیبا شناختی مطرح و با رمانتیک سازی جنگ، در وصف آن داستانسرایی کرده ، منظومه های بلند شعر حماسی می سراییم ، نمونه چنین اسطوره سازی را در فرهنگ های مختلف میتوان دید . تقریباً تمام ملل ، اسطورهای تاریخی و حماسی در مورد جنگ دارند .
پرچمها ، فرم ها و لباس های رزمی ، ادوات نظامی ، مانورهای نظامی ، از جمله رفتارهایی است که با برجسته کردن شخصیت جنگ ، نقشی قابل پرستش برای آن قائل شده و با تقویت غرور شخصی ، به دنبال ایجاد علاقه عمومی به مقوله جنگ می شوند .
سرزندگی شدیدی که در هنگام مواجهه با مرگ و نزدیک بودن به خطر در افراد ایجاد می شود به همراه تعمیق دوستیها که به دلیل اشتراک سختیها ایجاد می شوند ، می تواند نوعی مطلوبیت از وجود جنگ ایجاد کند . رفتار جنگجویانی که از میدان جنگ ، دنیایی از خاطرات مطلوب وفضایی نوستالژیک ساخته و آرزوی برگشت به آن دوران را دارند ، در راستای چنین برداشتی انجام می شود .
« شر ضروری » که یکی از دلائل آغاز جنگ از منظر روان شناختی شناخته می شود ، با این عنوان لازم شمرده می شود که گاه برای ایجاد شرایط بهتر لازم است از تمام عوارض نامناسب جنگ چشم پوشی نموده و با توسل به جنگ ، اهداف مهمتری را محقق کنیم . شاید بمب باران اتمی ژاپن یکی از نمونه های بارز بهره گیری از اصل شر ضروری باشد . شر ضروری بار گناه و مسئولیت را از دوش افراد برداشته و به آنها تلقین می شود که عمل آنها برای اهدافی بزرگ و والا انجام می گیرد .
شاید یکی از مهمترین دلائل نقش زیبای خفته دادن به جنگ ، تصور ذهنی حاصل از تقابل « خیر و شر » باشد . عموماً هر دو جبهه جنگ ، خود را خیر مطلق و جبهه مقابل را شر کامل می دانند . این تضاد خیر و شر که گاه توسط نگرش های فلسفی ، دینی و ایدئولوژیک تقویت میشود ، یک نتیجه گیری بی نقص را به طرفین ارائه میکند . ما سربازان خیریم و در روبروی خود سربازان شر را داریم ، پس ایجاد مرگ و نابودی در اردو مقابل خود ، رسیدن به یک زیبایی کامل است یعنی ، درخشش ِ جبهه حق . بر مبنای چنین داده های ذهنی ، جنگ و خشونت نه تنها مجاز می شود ، بلکه ارزش گذاری شده و می تواند نشانه افتخار فردی و اجتماعی شود .
نمودی از این باور را می توان در ، غریو شادی بسیاری از مردم آلمان در پی پیروزیهای نظامی و کشتارهای عمومی که توسط ارتش نازی انجام می گرفت دید . ارتش آلمان خود آغازگر جنگ بود اما ، بسیاری از مردم آلمان نه تنها از مرگ زنان ، مردان و کودکان سرزمینهای دیگر خوشحال می شدند ، بلکه همواره سعی داشتند با تقویت پشت جبهه و تهیه اقلام مورد نیاز سربازان ، در روند این کشتار شتاب ایجاد کنند . این نمونه تاریخی و مواردی که ما امروزه و در این سالیان اخیر در جنگهای منطقه ای مثل ، جنگهای بین کشور اسرائیل و فلسطینیان ، روسیه و اوکراین ، جنگ در کشورهای افریقایی و دیگر درگیری های نظامی می بینیم ، نمونه هایی از توسل به حق پنداری ، ارزشمند بودن ِ خاص و ناچیز شمردن جان و مال دیگران است .
نگاهی به دیدگاه های روان شناختی عبدالبهاء
مروری کوتاه و گذرا از منظر روانشناختی بر اینکه چرا جنگ می تواند محبوب باشد و یا محبوب دیده شود ، ما را به اینجا می رساند که در این راستا نگاهی داشته باشیم به تفکرات اندیشمندی همچون « عبدالبهاء » در این زمینه .
سراسر آثار نوشتاری و گفتاری عبدالبهاء ، نفی جنگ و ستیز در ابعاد مختف ، از ستیز فکری و یا باورمندی گرفته تا درگیری های فیزیکی و عملی است . با توجه به اینکه عبدالبهاء خود مبین و مروج دینی است که از طرف پدرش به جهانیان عرضه شده ، ولی در هیچ مرحله ای از تبلیغ دین خود ، از هیچ نوع درگیری ، ستیز و زور برای ترویج و تحمیل آن حمایت نمی کند. عبدالبهاء جنگ را محصول عدم خردگرایی دانسته و همواره تاکید داشته که ، انسان ِ مزین به خرد ، حتی نیم نگاهی نیز نباید به جنگ داشته باشد .
کندوکاو در آثار عبدالبهاء به ما می گوید که هیچکدام از مبانی روان شناختی توجیه ایجاد جنگ که به تعدادی از آنها در اینجا اشاره شد از نظر عبدالبهاء قابل قبول نیست . عبدالبهاء یک نفی کننده مطلق جنگ محسوب می شود که بعضی از جملات او در باره لزوم دوری از جنگ و توجیه آن ، گاه شگفت انگیز می نماید .
عبدالبهاء در نامه ای پس تشریح مصیبتهای جنگ می نویسد ،
« …. نزاع و جدال سبب حرمان است ، حتی با شیطان ….. » (۴)
عبدالبهاء ، نزاع و درگیری را حتی با شیطان نمی پسندد . این نگاه که بسیار عمیق می نماید امکان توجیه جنگ با استفاده از عوامل روان شناختی همچون « خیر و شر » و « حق و باطل » را که یکی از عوامل بسیار مهم ایجاد جنگ در جهان بوده و هستند را بصورت واضح و محکم رد می کند .
در نظر عبدالبهاء ، جنگ حتی با شیطان به عنوان مظهر دروغ ، ریا ، پلیدی و ستمگری سبب حرمان می شود . حرمان یعنی ، محرومیت و از دست دادن ، یعنی نومیدی . به زبان ساده می توان گفت که شما در جنگ هیچ وقت و هیچ گاه ، هیچ چیز بدست نخواهید آورد ، تمام حاصل جنگ ، حرمان است و از دست دادن و در نهایت رسیدن به هیچ . رسیدن به هیچ به دلیل ِ از دست دادن ِ عقل ، خرد ، فهم ، عشق و انسانیت ، هر چند توفیقات ظاهری داشته باشید.
« …. شهریاران هر چند صف جنگ بیارایند و آهنگ فتح و ظفر بلند کنند ، جهان گیر شوند و جهانی را اسیر زنجیر نمایند ، و لکن مغلوب نفس خویشند و مقهور هوای خود . در این مقام ذلیلند و بنده حقیر و ساقد التدبیر ….. » (۵)
تاکید عبدالبهاء بر مسئله روان شناختی موثر بر ایجاد جنگ را به روشنی در این گفتار وی می توان دید ، آنان که آغازگر جنگند و صف جنگ می آرایند ، کنشی روانی خارج از چارچوب عقل دارند « مغلوب نفس خویشند و مقهور هوای خود . در این مقام ذلیلند و بنده حقیر » . به نظر می رسد این جملات و گفتارهای دیگری همچون ، « سرداران به خونریزی افتخار میکنند . آنان به فتنه انگیزی مباهات میکنند . » تنها نمی تواند در چارچوب گفتار و پندی اخلاقی در نظر گرفته شود .
از چنین گفتارهایی از عبدالبهاء می توان اینگونه برداشت کرد که ، ظاهراً جنگ و حس جنگ طلبی در میان ذهن و باور بعضی از انسان ها سبب ، تقویت احساس شخصیتی بزرگ بودن ، شجاع بودن و یا در جبهه حق قرار داشتن را در میان آنها زنده کرده و سبب می شود ماموریتی بزرگ برای خود قائل شده به تعصبات خود جنبه عملی داده و غرور شخصی خود را تقویت کنند ، بدون اینکه از دریچه عقل و خرد به مدل و نوع رفتار خود و تاثیرات اجتماعی آن توجه داشته باشند .
این جذابیت نهفته در پدیده جنگ که عبدالبهاء آن را در قالب تاثیر گذاری بر سرداران و فرماندهان عنوان می کنند ، تنها در دایره سرداران و جنگ بازان محدود نمی شود ، این احساس سرخوشی ناشی از جنگ مادامی که به آن اندیشیده می شود در جامعه سرریز خواهد شد .
تاریخ جنگ به ما می گوید ، هرچند این جذابیت و کشش به سوی جنگ ، رنج ، آسیب ، ویرانگری حاصل از جنگ را نفی نمی کند و بسیاری از آنان که سهمی از جنگ در زندگی خود داشته اند ، مرگ ، نیستی و یا عواقب تلخ آن را خود تجربه کرده و یا در دیگران می بینند ، از جنگ و کشتار متنفر و گریزان می شوند . با وجود چنین شرایطی ، پدیده « زیبای خفته » از نوعی تعامل پیچیده روان شناسی انسان ها صحبت میکند که به صورت عجیبی ، حتی در هنگام روبرو شدن با تراژدی های بزرگ و وجود نفرت ، می تواند جنگ را به شیوه بسیار متناقضی برای روح و روان آدمی جذاب و و یا شیرین نماید .
ایجاد اهداف والا ، استحکام همبستگی در شرایط بحرانی ، ایجاد حالت برانگیختگی در افراد ، حس رفاقت ، برجسته کردن و ارزش گذاری ، حمایت خیر در برابر شر و ….. از مواردی است که جنگ یا همان زیبای خفته ما می تواند در روح انسان ها ایجاد کند . اگر بخواهیم بر مبنای چنین الگویی و اینچنین چیرگی میل به جنگ و سلطه آن بر روح و روان و عملکرد انسان به پیش برویم ، بدون شک این سلطه ادامه دار بوده و این زیبای خفته همچنان منتظر سوارانی دیگر خواهد بود .
منظری دیگر
شاید باید الگوی دیگری برای پاسخ به این عطش و نیازهای روحی انسان فراهم شود . مدلی از جهان بینی و الگوی رفتاری که می تواند قسمت اعظم این نیاز های انسانی را پوشش دهد ، ارائه تعریفی جدید از نوعی « خیر » که دیگران و جبهه مقابل خود را« شر » نداند ، آغاز یک تلاش برای هویت بخشی مدرن ، اما نه بر پایه طرد دیگران . ساختن پیوند های اجتماعی ، اما نه بر مبنای تعصب ، تعریفی از وطن دوستی ، اما نه در قامت افراطی آن و ……
بررسی و تامل در کارکرد چنین الگوهایی برای جایگزینی، با بهره گیری از اندیشه های عبدالبهاء نیاز به نوشتاری دیگر و بررسی بیشتر دارد که طولانی شدن این نوشتار مانع از پرداختن به آنها می شود .
یادداشتها:
۱ – « ناهماهنگی شناختی Cognitive dissonanc » وضعیت ِ داشتن ِ افکار نا سازگار با هم ، به ویژه در رابطه با باورها ، رفتارها و نگرش ها – Oxford Dictionary
۲ – مائده آسمانی ، جلد ۵ ص ۲۷۴
۳ – Steve taylor – The Psychology of War
۴ – من مکاتیب عبدالبهاء ، شماره ۱ ص ۲۲۹
۵ – منتخباتی از مکاتیب عبدالبهاء ، جلد ۲ ص ۱۰۵
کتابشناسی:
عبدالبهاء ، مائده آسمانی ، جلد پنجم – ناشر : موسسه ملی مطبوعات امری – ایران ۱۲۹ بدیع . بر گرفته از سایت کتابخانه مراجع و آثار بهائی
عبدالبهاء ، من مکاتیب حضرت عبدالبهاء ، شماره ۱ – ناشر : دارالنشر البهائیه فی البرازیل – بر گرفته از سایت کتابخانه مراجع و آثار بهائی
عبدالبهاء ، منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء ، جلد ۲ – ناشر : Baha’i World Centre Publications 1984 برگرفته از سایت کتابخانه مراجع و آثار بهائی
The Psychology of War
Steve Taylor Ph.D
Why do humans find it so difficult to live in peace?
Posted March 5, 2014
Reviewed by Abigail Fagan
استیو تیلور ، مدرس ارشد روانشناسی در دانشگاه متروپولیتن لیدز ، انگلستان است. او نویسنده کتاب سقوط: جنون نفس در تاریخ بشر و بازگشت به عقل است .The Insanity of the Ego in Human History and Back to Sanity.
تازه ها
الف. کشاورز
الف. کشاورز
تونی میچل
تونی میچل
تونی میچل


