کمان آزادی: مبارزه دویست‌ساله ایران برای مدرنیته

امروز نوروز است؛ سال نو ایرانی؛ جشنی برای نو شدن که بیش از سه هزار سال دوام آورده است. این روزی است که ایرانیان فرارسیدن بهار، پیروزی نور بر تاریکی و وعده ابدی آغازی دوباره را جشن می‌گیرند. با این حال، این نوروز در سایه جنگ فرا می‌رسد؛ در حالی که بمب‌های آمریکایی و اسرائیلی بر شهرهای ایران فرو می‌بارند و رژیمی که مردم ایران را چهل و هفت سال به گروگان گرفته است، در آستانه فروپاشی قرار دارد. در این لحظه — که به همان اندازه که تراژیک است، پتانسیل دگرگونی نیز دارد — درک اینکه چگونه به اینجا رسیدیم ارزشمند است. این داستان نه در سال ۱۹۷۹ و نه در ۱۹۵۳؛ بلکه دویست سال پیش در سپیده‌دم قرنی که ایران را در  سفری طولانی، پرپیچ‌وخم و ناتمام به سوی آزادی قرار داد، آغاز شد.

۱- تاریکیِ پیش از سپیده‌دم

در اوایل قرن نوزدهم، ایران به تمدنی ویرانه تبدیل ‌شده بود. امپراتوریِ زمانی مقتدرِ پارس — وارث هخامنشیان، ساسانیان وبارگاه‌های چشم نواز اصفهان — به فقر همه‌گیر، بی‌سوادی و انحطاط تقلیل یافته بود. سلسله‌ی قاجار که در آغاز قرن نوزدهم و پس از دهه‌ها جنگ داخلی، قدرت را یکپارچه کرده بود، بر ملتی حکومت می‌کرد که شباهت اندکی به گذشته‌ی باشکوه خود داشت.

آمارها، به واقع گویای داستانی ویرانگرند. نرخ بی‌سوادی به نزدیک نود و نه درصدِ جمعیت رسیده بود. اکثریت قریب به اتفاق ایرانیان در فقر مطلق زندگی می‌کردند و تابع هوی و هوس مالکان فئودال، سران قبایل و طبقه روحانیِ انگل‌صفتی بودند که خود را در گوشه گوشه‌ی جامعه جا انداخته بودند. زیرساخت‌های کشور — جاده‌ها، آب‌راه‌ها و سیستم اداری — در آستانه فروپاشی بود. در حالی که اروپا انقلاب صنعتی خود را پشت سرمی‌گذاشت و ایده‌های عصر روشنگری، در حال بازسازی دنیای غرب بود، ایران در منجلاب زیست قرون‌وسطایی باقی مانده بود.

پادشاهان اولیه قاجار — آقامحمدخان، بنیان‌گذار سلسله، و جانشینش فتحعلی‌شاه — نه دغدغه اصلاحات، بلکه دغدغه تثبیت قدرت و بقا داشتند. جنگ‌های ویرانگر با روسیه که  به عهدنامه‌های تحقیرآمیز گلستان(۱۸۱۳)  و ترکمنچای (۱۸۲۸)  ختم شد، ایران را از قلمروهای قفقازی خود محروم کرد و غرامت‌های کمرشکنی را بر کشور تحمیل نمود. جنگ ایران و انگلیس (۱۸۵۶-۱۸۵۷) نیز با معاهده پاریس به پایان رسید که طی آن ایران مجبور شد رسماً از تمام ادعاهای خود نسبت به هرات و خاک افغانستان چشم‌پوشی کند. این شکست‌ها فراتر از تغییر مرزها بود؛ در طول چند دهه‌، ایران نه تنها تقریباً نیمی از قلمرو خود را در نتیجه فتوحات روسیه و اجبار بریتانیا از دست داد. بلکه، این وقایع، اعتمادبه‌نفس ملی را که پیش‌تر نیز متزلزل بود، درهم شکست و شکاف عمیق میان ایران و قدرت‌های در حال نوسازی اروپا و روسیه را آشکار ساخت.

در این تاریکی بود که پرسشی عمیق جوانه زد؛ پرسشی که دویست سال اندیشه‌ی ایرانی را تعریف کرده و هنوز هم بی‌پاسخ مانده است: ایران چگونه می‌تواند هویت مدنی خود را با علم، سیاست و نهادهای مدرن آشتی دهد؟

پاسخ‌ها به این پرسش از منشأ واحدی سرچشمه نگرفتند و از جهت‌های گوناگونی پدیدار شدند — جنبش‌های معنوی، روشنفکران سکولار، اصلاح‌طلبانِ خارج‌نشین، پیشگامان فمینیست، دولتمردان و شاعران — که هر یک پاسخی متفاوت ارائه دادند و هر کدام رشته‌ای به این فرشِ در حال بافت افزودند. جنبش مدرنیته در ایران هرگز یک مکتب واحد و یکپارچه نبود؛ بلکه در قالب موج‌هایی تکامل یافت که درک آنها برای فهم جایگاه امروز ایران ضروری است.

۲. نخستین تکاپوها: گسست معنوی و اصلاحات سکولار

پیش از آنکه ایران بتواند به شکلی پایدار به مدرنیته بیندیشد، می‌بایست تغییری بنیادین‌تر رخ می‌داد. تمام ساختار جامعه‌ی ایران بر شالوده‌ای از سنت‌های مذهبیِ صلب استوار بود. روحانیت شیعه نه‌تنها بر حیات معنوی، بلکه بر تفسیر خودِ «واقعیت» نیز انحصار داشت. قانون، اخلاق، آموزش و روابط اجتماعی — همگی تحت سلطه‌ی طبقه‌ای روحانی بود که مدعی اقتدار انحصاری در میانجی‌گری میان امور انسانی و مقدسات بود. در جامعه‌ای که بر این فرض استوار بود که «حقیقت» ثابت است و تنها روحانیت می‌تواند آن را تفسیر کند، حتی اندیشیدن به مفهومِ «تغییر» — تغییری پیشرو، نهادینه و سیستماتیک — دشوار بود، چه رسد به اقدام برای آن.

یک نوزایی مذهبی نیز در حال شکل‌گیری بود. مکتب «شیخی»، که جریانی اصلاح‌طلب در درون تشیع بود، انتظارات مسیحایی (منجی‌گرایانه) را پرورش داده بود؛ این احساس که نظم دینیِ کهن از رمق افتاده و عصر و تقدیری نو در پیش است. جنبش «بابی» در دهه ۱۸۴۰ را باید در چنین زمینه‌ای درک کرد. در سال ۱۸۴۴، بازرگان جوانی از شیراز که خود را «باب» می‌نامید اقتدار طبقه روحانیت را از ریشه به چالش کشید. صرف‌نظر از هر قضاوتی درباره‌ی دعاوی الهی این جنبش، پیامدهای فکری آن عظیم بود: این جنبش مفهوم «ظهور تدریجی» را معرفی کرد؛ این ایده که تاریخ در حال تغییر است، حقیقت در قرن هفتم میلادی متوقف نشده است و ساختارهای گذشته می‌توانند و باید جای خود را به مقتضیات عصری نو بدهند. این جریان، جامعه‌ای بسیج‌شده، باسواد و ایده‌محور را در فضایی به وجود آورد که در آن اندیشه‌ی مستقل خطرناک بود. بدین ترتیب، انحصار مفهومیِ اقتدار مذهبی سنتی را به گونه‌ای درهم شکست که فضا برای تمام جریانات بعدی — اعم از سکولار و مذهبی — گشوده شد.

شاید درخشان‌ترین ثمره‌ی جنبش اولیه‌ی بابی، ظهور زنی جوان، دانشمند و شجاع بود: طاهره قرةالعین. اشعار و نثرهای نافذ او، وی را به عنوان یکی از نیرومندترین متفکران عصر خویش تثبیت کرد. اما اقدام متهورانه‌ی او در برداشتن روبنده در ملأ عام — که در آن زمان حرکتی تصورناپذیر بود — سلسله وقایعی را به جریان انداخت که فراتر از زندگی خودِ او تداوم یافت. او با همان یک حرکت، بذر آزادی زنان را کاشت؛ بذری که مبارزات دو قرن آینده را تعریف کرد و راه را برای برخی از برجسته‌ترین زنان تاریخ خاورمیانه‌ی مدرن هموار ساخت. قتل وحشیانه‌ی او به دست حکومت، نه‌تنها آن آرمان را خاموش نکرد، بلکه جنبشی را بنا نهاد که رفته‌رفته شتاب گرفت و تا به امروز به نیرویی محرک برای تغییر در ایران بدل گشته است.

جای تعجبی نیست که حکومت قاجار و روحانیت شیعه با خشونتِ تمام‌عیار به جنبش بابی پاسخ دادند. هزاران نفر از بابیان کشته شدند و خودِ «باب» در سال ۱۸۵۰ در تبریز اعدام شد. اما میراث این جنبش — که با فراتر رفتن از مرزهای ایران گسترش یافت و هم‌زمان در قالب نوعی «انسان‌گرایی» که حتی در غربِ به‌ظاهر روشنفکر آن زمان نیز متصور نبود، عمق پیدا کرد — پیله‌ی خود را گشود و به آیین بهایی تبدیل شد. این دین نوین و رادیکال که از دل آن جنبش پدید آمد، به‌سرعت گسترش یافت، در گوشه‌وکنار جهان پیروانی یافت و آموزه‌های مدرن و پیشرویی را ترویج کرد که در تضاد فاحش با عملکردهای بنیادگرایانه‌ی روحانیت شیعه بود. این آیین به عنوان یکی از جریان‌های متعددی که به رودخانه‌ی خروشان نوزایی ایرانی سوخت رساندند، باقی ماند.

در همین حال، نوع دیگری از انرژی اصلاح‌طلبانه در میان ایرانیانی که از طریق سفر، دیپلماسی و تحصیل با دنیای مدرن آشنا شده بودند، در حال شکل‌گیری بود. این مدرنیست‌های سکولار اولیه نگاهشان به فرنگ بود — به اروپا، روسیه و امپراتوری عثمانی — و شروع به تبیینِ آنچه ایران فاقد آن بود و آنچه بدان نیاز داشت، کردند. رویکرد آن‌ها اساساً مبتنی بر «واردات» بود: وارد کردن مفاهیم مدرن به گفتمان پارسی و استدلال برای پذیرش آن‌ها.

در میان نخستین و تأثیرگذارترینِ این چهره‌ها، میرزا ملکم‌خان قرار داشت؛ دیپلمات ارمنی-ایرانی که روزنامه‌اش، قانون، که در دهه ۱۸۹۰ در لندن منتشر می‌شد، مفاهیم سیاسی غربی را با مهارتی فوق‌العاده به زبان فارسی معرفی کرد: مشروطیت، حکومت قانون، اصلاحات اداری و تفکیک قوا. بینش مرکزی او — مبنی بر اینکه عقب‌ماندگی ایران نتیجه‌ی شکست نهادی است و نه تقدیر — در زمان خود انقلابی بود.

میرزا فتحعلی آخوندزاده از این هم فراتر رفت و از تفلیس، نقدی رادیکال بر دین و سنت اقامه کرد. او مروج سکولاریسم، ناسیونالیسم و حتی اصلاح خط بود و از نخستین کسانی به‌شمار می‌رفت که ایران را در قامت یک دولت-ملت مدرن تبیین کرد. میرزا آقاخان کرمانی بر هویت پیش از اسلام ایران به عنوان شالوده‌ای برای نوزایی تأکید ورزید. میرزا عبدالرحیم طالبوف با نگارش متونی روان، علوم مدرن و ایده‌های سیاسی را به دایره‌ی وسیع‌تری از مخاطبان معرفی کرد. و بی‌بی‌خانم استرآبادی، روشنفکر پیشگام فمینیست، با دفاع از آموزش زنان و برابری اجتماعی، راهی نو گشود؛ او بیش از یک قرن پیش، ظهور زنانی را پیش‌بینی کرد که رهبری اثرگذارترین جنبش مدرن ایران را بر عهده گرفتند.

همه نوسازی‌ها صرفاً جنبه فکری و نظری نداشتند. امیرکبیر، صدراعظم برجسته ناصرالدین‌شاه در اواسط قرن نوزدهم، نماینده سنت «اصلاحات عملی از بالا» بود. تأسیس دارالفنون در سال ۱۸۵۱ — نخستین مدرسه عالی فنی و مهندسی ایران — اقدامی در جهت نهادسازی بود که بذرهای طبقه تحصیل‌کرده مدرن را در کشور کاشت. پاداش او اما ترور به دست همان درباری بود که وی برای اصلاحش تلاش کرده بود.

در میان متین‌ترین و عمیق‌ترین متون اصلاح‌طلبانه‌ی این دوران، «رساله‌ی مدنیه» قرار داشت که در سال ۱۸۷۵ به قلم عبدالبهاء نگاشته شد. این متن که خطاب به حاکمان و مردم ایران بود، استدلال می‌کرد که نوزایی کشور مستلزم چیزی فراتر از پذیرش صرفِ تکنولوژی غربی است؛ بلکه نیازمند تحولی بنیادین در مبانی اخلاقی و فکری جامعه است: آموزش همگانی، اصلاحات اداری، حاکمیت قانون، نظام مشورتی و پاسخگویی حاکمان.

 آنچه این متن را از آثار مدرنیست‌های سکولار متمایز می‌کرد، این بود که این تجویزها را نه بر الگوهای اروپایی، بلکه بر چارچوبی بومی استوار می‌ساخت که نه‌تنها عمل‌گرایانه، بلکه اخلاقی و فلسفی نیز بود. این رساله از هماهنگی علم و دین، از اولویت پژوهش عقلانی بر مرجعیت جزمی (دگماتیسم) و از آموزش زنان به عنوان رکنی مرکزی برای پیشرفت ملی دفاع می‌کرد. بسیاری از این استدلال‌ها با اندیشه‌ی لیبرال اروپایی همسو بود، اما به‌طور مستقل و از پیش‌فرضی کاملاً متفاوت برخاسته بود؛ پیش‌فرضی که بر یک تمایز بنیادین استوار بود و درک کامل طیف وسیع تفکر اصلاح‌طلبانه‌ی ایرانی، اهمیت بسزایی دارد.

تأثیر این جنبش‌های معنوی، مصلحان سکولار، نوسازان عمل‌گرا و پیشگامان فمینیست، در همکاری با یکدیگر، واژگان جدیدی را به زبان فارسی و تخیل ایرانی وارد کرد: قانون، ملت، آزادی، آموزش، ترقی و اصلاحات. آن‌ها ایده‌های خود را از طریق جستارها، روزنامه‌ها، طنز و شعر بیان می‌کردند و به عامه‌ی مردمی دست می‌یافتند که برای نخستین بار، در حال تصور آینده‌ای متفاوت بودند. آن‌ها در همه چیز با هم توافق نداشتند؛ برخی سکولارهای رادیکال بودند، برخی دیگر بر اصلاحات مذهبی تکیه داشتند و گروهی دیگر نهادسازانی عمل‌گرا بودند. اما همگی در این باور مشترک بودند که ایران نمی‌تواند به شکلی که هست، باقی بماند.

۳. انقلاب مشروطه: امید و سازش

در سال‌های ۱۹۰۵-۱۹۰۶، فشار انباشته‌شده‌ی دهه‌ها تکاپوی اصلاح‌طلبانه، در کنار خشم عمومی از سوءمدیریت قاجار و استثمار خارجی، در قالب انقلاب مشروطه فوران کرد؛ این نخستین تلاش جدی ایران برای خودگردانی دموکراتیک بود. ائتلاف گسترده‌ای از بازرگانان، روشنفکران، روحانیون و شهروندان عادی، خواستار قانون اساسی و مجلس شورای ملی شدند و سرانجام آن را به دست آوردند.

انقلاب مشروطه یک نقطه عطف بود—نخستین جنبش از این دست در تمام خاورمیانه و یکی از اولین‌ها در آسیا. چهره‌هایی همچون حسن تقی‌زاده، که به روایتی مشهور استدلال می‌کرد ایران باید «از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شود» (موضعی که بعدها آن را تعدیل کرد)، مظهر روح پرشور نوسازی در آن برهه بودند. پیش‌نویس اولیه قانون اساسی به‌طور قابل توجهی پیشرو بود و به میزان زیادی از مدل‌های بلژیکی و فرانسوی الگوبرداری شده بود؛ این متن اصولی چون حاکمیت ملی، تفکیک قوا و حقوق فردی را تثبیت کرد.

اما در اینجا، آن تنش بنیادین که برای یک قرنِ آینده گریبان‌گیر ایران می‌شد، با تمام قوا خود را تحمیل کرد. نهاد روحانیت که در ابتدا از انقلاب حمایت کرده بود—عمدتاً به دلیل مخالفت با دربار قاجار و نفوذ بیگانگان—به‌سرعت وارد عمل شد تا اطمینان حاصل کند که هر نظم جدیدی که قرار است معرفی شود، در چارچوب اسلامی باقی بماند. متمم قانون اساسی در سال ۱۹۰۷ (۱۲۸۶ شمسی) مقرر داشت که تمام قوانین باید با شریعت سازگار باشند و شورایی از روحانیون طراز اول با حق وتوی موثر بر مصوبات مجلس ایجاد کرد.

این مصالحه — میان آرمان‌های تجددخواهان و قدرت تثبیت‌شده‌ی نهاد مذهب — نقشی حیاتی ایفا کرد. قانون اساسی حاصله، نه این بود و نه آن بلکه ترکیبی بود ناهمگون و لرزان: در ظاهر مدرن، اما در محتوا و عمل، محدود به اقتدار روحانیت. این تنش هرگز حل نشد؛ بلکه صرفاً به تعویق افتاد و منتظر ماند تا در هر نقطه عطف بعدی در تاریخ ایران، دوباره خود را تحمیل کند.

۴. نفت، پهلوی‌ها و نهادینه‌سازی مدرنیته

آزمایش مشروطیت در ایران پیش از آنکه نفت در سال ۱۹۰۸ در مسجدسلیمان کشف شود، در حال تزلزل بود. تقریباً یک‌شبه، ایران به طعمه‌ای استراتژیک در «بازی بزرگِ» رقابت‌های امپریالیستی بدل شد و سیاست داخلی کشور با منافع قدرت‌های خارجی — ابتدا بریتانیا و سپس ایالات متحده — پیوندی ناگسستنی یافت.

سلسله‌ی قاجار که تضعیف شده و اعتبار خود را از دست داده بود، در سال ۱۹۲۵ به دست رضاخان، افسری نظامی از طبقات فرودست که خود را رضا شاه پهلوی نامید، سقوط کرد. کشوری که او زمام امورش را به دست گرفت، در وضعیت ویرانیِ تقریباً کامل بود. آنچه در پی آمد، دوره‌ای از دگرگونیِ سریع و از بالا به پایین بود. جاده‌ها ساخته شدند، راه‌آهن کشیده شد، دانشگاه‌ها تأسیس گشتند، سیستم قضایی اصلاح شد و دستگاه یک دولت مدرن تقریباً از هیچ بنا گردید. رضا شاه سکولار کردنِ زندگیِ عمومی را تحمیل کرد، حجاب را ممنوع ساخت، از اقتدار روحانیت کاست و تلاش کرد تا هویتی ملی ریشه‌دار در گذشته‌ی پیش از اسلامِ ایران جعل کند. مورخان و افکار عمومی به‌طور فزاینده‌ای او را بابت پی‌ریزی مدرنیزاسیون ایران در تقریباً تمام سطوح، ستایش می‌کنند.

پسر او، محمدرضا شاه، این پروژه را با انقلاب سفید در دهه ۱۹۶۰ ادامه داد؛ برنامه‌ای فراگیر شامل اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، سپاه دانش و توسعه صنعتی که شرایط مادی زندگی ایرانیان را طی یک نسل دگرگون ساخت.

دوران پهلوی نشان‌دهنده نهادینه‌سازی مدرنیته بود — مرحله دوم در تکامل اندیشه مدرنیستی ایران. در حالی که نسل اول ایده‌های مدرن را معرفی کرده بود، پهلوی‌ها تلاش کردند آن‌ها را در ساختارهای دولت بنا کنند. و از نظر شاخص‌ها و موازین مادی، آن‌ها موفق شدند: تا دهه ۱۹۷۰، ایران دارای ارتشی مدرن، پایگاه صنعتی رو به رشد، دانشگاه‌های در حال گسترش و یک طبقه متوسط نوظهور بود.

با این حال، در طول دوران سلطنت هر دو پهلوی، پارادوکس بنیادین نوسازی ایرانی پابرجا ماند. مدرنیته از بالا تحمیل می‌شد — برخی استدلال می‌کنند که از روی ضرورت چنین بود — اما مشارکت دموکراتیک و رضایت واقعیِ حکومت‌شوندگان با سرعتی بسیار کندتر رشد می‌کرد. پهلوی‌ها زیرساخت‌ها و اقتصاد ایران را مدرن کردند، اما سیاست آن را نه. اعتراضات سرکوب شد، احزاب سیاسی پنهان یا منحل گشتند و جامعه مدنی توخالی شد. پلیس مخفی ساواک به واژه‌ای مترادف با سرکوب بدل گشت. نوسازی بدون آزادی، در نهایت، تناقضی بود که نمی‌توانست دوام بیاورد. ساموئل هانتینگتون یک دهه پیش از آن، این سازوکار را شناسایی کرده بود: هنگامی که بسیج اجتماعی از نهادینه‌سازی سیاسی پیشی می‌گیرد، شکاف میان آن‌ها به‌طور مسالمت‌آمیز بسته نمی‌شود — بلکه منفجر می‌شود.

در این میان، نهاد روحانیت، هرچند به حاشیه‌ی حیات عمومی رانده شده بود، اما هرگز برچیده نشد. رضاشاهِ اول مستقیماً با روحانیت مقابله کرده بود؛ اما پسرش مسیری مصلحت‌آمیزتر را برگزید و آن مدارا، سرنوشت‌ساز از آب درآمد. طبقه‌ی روحانیت شبکه‌های خود، حوزه‌های علمیه، مرجعیت اخلاقی‌اش در میان جمعیت روستایی و سنتی و — به‌طور حیاتی — صبر نهادی عمیق و غریزه‌ی انتقام خود را حفظ کرد. روحانیون هر اهانت، هر کشف حجاب اجباری و هر محدودیتی را به خاطر سپردند. و منتظر ماندند.

۵. موج دوم: پرسش از مدرنیته (دهه‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰)

هم‌زمان با بنای نهادهای مدرن توسط دولت پهلوی، نسل دوم روشنفکران ایرانی ظهور کردند؛ کسانی که کمتر دغدغه‌ی «واردات» مدرنیته را داشتند و بیشتر نگران پیامدهای فرهنگی آن بودند. اگر نسل اول می‌پرسید «چگونه مدرن شویم؟»، نسل دوم می‌پرسید «مدرنیته به چه قیمتی برای ما تمام می‌شود؟ و اگر دیگر آن چیزی نباشیم که بودیم، پس کیستیم؟»

صادق هدایت، پیشگام داستان‌نویسی نوین پارسی، به این بحران هویت، گزنده‌ترین بیان ادبی را بخشید. شاهکار او، بوف کور — با روایت تکه‌تکه‌شده، تصاویر وهم‌آلود و یأس وجودی‌اش (اگزیستانسیال) — به آینه‌ای برای جامعه‌ای بدل شد که میان دو جهان گرفتار شده بود. هدایت هم به سنت نقد داشت و هم به تقلید سطحی از غرب؛ او در هیچ‌کدام خانه‌ای نیافت و آثارش در میان نسلی که در حسِ «ازجاشدگیِ» او شریک بودند، طنین‌انداز شد. مرگ او بر اثر خودکشی در سال ۱۹۵۱، اندکی پس از ترور نخست‌وزیر علی رزم‌آرا به دست شبه‌نظامیان اسلام‌گرا، ضایعه‌ای بود که فرهنگ ادبی ایران هرگز به‌طور کامل از آن بهبود نیافت.

احمد کسروی — مورخ، حقوقدان و منتقد بی‌باک — جایگاهی محوری در این نسل داشت. دفاع او از عقل‌گرایی، تلاشش برای پاکسازی فرهنگ ایران از آنچه لایه‌های خرافات می‌پنداشت و اصرار او بر اینکه ایران نمی‌تواند بدون رویارویی مستقیم با شعائر صلب و «گاوهای مقدسِ» سنت شیعی مدرن شود، کینه‌ی ابدی روحانیت را برایش به ارمغان آورد.

کسروی در سال ۱۹۴۶ به دست تندروهای اسلامی ترور شد. آیت‌الله خمینی و دیگر روحانیون برجسته، این قتل را ستودند. واکنش طبقه روشنفکر گسترده‌تر، چیزی در حد سکوت بود—پیش‌درآمدی تکان‌دهنده از انزوایی که در دهه‌های آتی گریبان‌گیر صداهای سکولار در ایران می‌شد.

با این حال، حتی در شرایطی که خشونت سیاسی برخی درها را می‌بست، موجی درخشان از شاعران و روشنفکران — اعم از زن و مرد — در حال ظهور بود. درهای دیگری در حال گشوده شدن بود. پروین اعتصامی آگاهی اجتماعی مدرن را به شعر کلاسیک فارسی وارد کرد و با صراحتی تند و تیز درباره عدالت، حقوق زنان و ناکامی‌های جامعه ایران سرود. نیما یوشیج از این هم فراتر رفت؛ او قالب‌های کلاسیک را درهم شکست و شعر نو فارسی را بنیان نهاد. و فروغ فرخزاد، با صدایی چنان صادق، عریان و مقتدر که هنوز هم طنین‌انداز است، تمامی سنت‌های باقی‌مانده — اعم از ادبی، اجتماعی و جنسیتی — را متلاشی کرد. آن‌ها در کنار دیگر هم‌نسلانشان نشان دادند که فرهنگ ایرانی می‌تواند از درون بازسازی شود و مدرنیته می‌تواند بیانی بومی بیابد.

و سپس جلال آل‌احمد بود که جستار سال ۱۹۶۲ او، غرب‌زدگی، به یکی از تاثیرگذارترین متون قرن بیستم ایران بدل شد. استدلال آل‌احمد این نبود که مدرنیته اشتباه است، بلکه مدعی بود نسخه‌ی ایرانیِ آن یک فریب است؛ تقلیدی سطحی از فرم‌های غربی که ایرانیان را از هویت خود بیگانه کرده، بدون آنکه جوهره‌ی اندیشه‌ی مدرن را جذب کرده باشند. او به دنبال راهی اصیل و ایرانی به‌سوی مدرنیته بود که در سنت‌های خودِ کشور ریشه داشته باشد. نقد او طنینی عمیق یافت، اما در عین حال — به شکلی که شاید خودش هم کاملاً پیش‌بینی نمی‌کرد — فضا را برای کسانی گشود که بعدها ادعا کردند خودِ اسلام جایگزینی اصیل برای مدرنیته‌ی غربی است.

مضمون‌های اصلی این موج دوم — بحران هویت میان شرق و غرب، تنش میان اصالت و تقلید، و تجربه‌ی زیسته‌ی بیگانگی فرهنگی — صرفاً مباحثی آکادمیک نبودند. آن‌ها واقعیت روزمره‌ی میلیون‌ها ایرانی بودند که میان دنیای سنتی والدینشان و جاه‌طلبی‌های نوسازانه‌ی دولت گرفتار شده بودند. و همین مضامین، صحنه را برای موج سومی آماده کردند که بحث مدرنیته را به یک بحث انقلابی بدل ساخت.

۶. ۱۳۳۲: زخمی که التیام نمی‌یافت

پیش از آنکه به انقلاب اسلامی برسیم، باید با سال ۱۳۳۲ مواجه شویم؛ رویدادی کلیدی که کمانِ تاریخ ایران را به سوی تراژدی خم کرد.

در آن سال، سازمان سیا و سرویس اطلاعاتی بریتانیا، سرنگونی محمد مصدق را طراحی کردند؛ نخست‌وزیرِ منتخبِ دموکراتیکِ ایران — برگزیده‌ای در چارچوبِ همان تعریف محدودی از انتخابات دموکراتیک که قانون اساسی اجازه می‌داد — که جرات کرده بود صنعت نفت کشور را ملی کند. آن کودتا شاه را به قدرت بازگرداند و سلسله‌ای از پیامدها را به جریان انداخت که تا به امروز طنین‌انداز است.

کودتای ۱۳۳۲ فراتر از یک رویداد سیاسی بود؛ این یک ترومای روانی بود که آگاهی ایرانیان را به گونه‌ای شکل داد که بیگانگان هرگز به‌طور کامل آن را درک نکرده‌اند. این واقعه به ایرانیان نشان داد که آرمان‌های آن‌ها برای خودگردانی دموکراتیک می‌تواند به خواست قدرت‌های خارجی درهم شکسته شود. این اتفاق، ملی‌گرایان سکولار را که پایگاه حمایتی مصدق بودند، بی‌اعتبار کرد و نهاد روحانیت را به عنوان تنها نیروی سازمان‌یافته در جامعه ایران باقی گذاشت که مستقیماً به واسطه همکاری با رژیم شاه بدنام نشده بود.

مسجد به تنها فضایی بدل شد که در آن اعتراض می‌توانست بیان شود، اپوزیسیون سازمان یابد و چشم‌اندازی جایگزین برای جامعه تبیین گردد. این نه به آن دلیل بود که اکثریت ایرانیان خواهان یک حکومت مذهبی بودند، بلکه به این دلیل بود که مسجد تنها راهِ باقی‌مانده‌ی قابل توجه برای ابراز وجود سیاسی بود.

۷. موج سوم: سیاسی کردن مدرنیته (دهه‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۹)

نسل سوم متفکران مدرنیست ایران صرفاً به بحث درباره‌ی ایده‌ها نپرداختند؛ آن‌ها ایدئولوژی ساختند — و همان ایدئولوژی‌ها بودند که فتیله‌ی انقلاب را روشن کردند.

هیچ چهره‌ای بزرگ‌تر از علی شریعتی جلوه نمی‌کند؛ کسی که شاید تأثیرگذارترین روشنفکر پیش از انقلاب در تاریخ معاصر ایران باشد. شریعتی، جامعه‌شناسی تحصیل‌کرده در سوربن، دست به کاری زد که هیچ متفکر ایرانی پیش از او موفق به انجامش نشده بود: او اسلام را با اگزیستانسیالیسم، مارکسیسم و اندیشه‌های ضد استعماری درآمیخت و یک ایدئولوژی انقلابی پدید آورد که جرقه‌ای در جان یک نسل افکند. اسلامِ او، آن ایمانِ ساکت و مناسک‌گرای روحانیت سنتی نبود؛ بلکه فراخوانی رادیکال برای عمل بود؛ یک «الهیات رهایی‌بخش» که تشیع را به عنوان ایدئولوژی عدالت اجتماعی و مقاومت در برابر ظلم ترسیم می‌کرد. سخنرانی‌های او در حسینیه ارشاد تهران هزاران نفر را به خود جذب می‌کرد و آثارش در تیراژهای میلیونی تکثیر می‌شد.

درخشش شریعتی، با نگاهی به گذشته، همان تراژدی او نیز بود. او با جامه زدن بر تنِ سیاستِ انقلابی با زبانِ مذهبی، مسجد را به کانون طبیعی معارضه سیاسی بدل کرد—و ناخواسته به ایجاد شرایطی کمک کرد که به تسخیر قدرت توسط روحانیت منجر شد؛ امری که او خود تقریباً به یقین با آن مخالفت می‌کرد. اگرچه او به نوعی «ماما»ی انقلاب بود، اما پیش از وقوع آن در سال ۱۳۵۶ در شرایطی مشکوک درگذشت و هرگز مجبور نشد با رژیمی روبرو شود که ایده‌هایش به زاده شدن آن کمک کرده بود.

در سوی دیگر طیف ایدئولوژیک، احسان طبری، نظریه‌پرداز ارشد حزب توده ایستاده بود که تفسیری مارکسیستی از نوسازی را ترویج می‌کرد. برای چپِ ایران، مسیر مدرنیته از میان مبارزه‌ی طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی می‌گذشت. نفوذ آن‌ها در میان دانشجویان و روشنفکران چشمگیر بود، اما در نهایت توسط اسلام‌گرایان دور زده شدند و حزب توده به دست همان رژیمی که برای مدتی کوتاه از آن حمایت کرده بود، درهم شکسته شد.

این موج سوم، مدرنیته را به گونه‌ای سیاسی کرد که سرنوشت‌ساز از آب درآمد. نبرد میان اسلام در برابر مارکسیسم، تئوکراسی در برابر لیبرالیسم، و یک انقلاب فرهنگی بود که در بسترِ ضدامپریالیسم و ژئوپلیتیک جنگ سرد ایفا می‌شد. پرسش دیگر این نبود که آیا ایران باید مدرن باشد یا خیر، بلکه این بود که نسخه‌ی کدام گروه از مدرنیته پیروز خواهد شد. پاسخی که در سال ۱۳۵۷ فرا رسید، آن چیزی نبود که هیچ‌یک از نوسازان در سر داشتند.

۸. ۱۳۵۷: چرخش مذهبی

زمانی که انقلاب فرارسید، یک قیام مردمیِ اصیل بود؛ میلیون‌ها ایرانی از هر قشر و طبقه‌ای از جامعه به خیابان‌ها آمدند تا خواستار پایان سلسله‌ی پهلوی شوند. اگرچه نقش قدرت‌های خارجی در تسهیل وقوع انقلاب انکارناپذیر است، اما حمایت آشکار داخلی از این جنبش وجود داشت. انقلاب در خاستگاه خود، یک انقلاب اسلامی نبود؛ بلکه انقلابی بود علیه استبداد، علیه سلطه‌ی خارجی و علیه سیستم سیاسی‌ای که مدرنیزاسیون را بدون آزادی عرضه کرده بود.

اما روحانیون به رهبری آیت‌الله روح‌الله خمینی، سازمان‌یافته‌ترین، منضبط‌ترین و بی‌رحم‌ترین جناح انقلابی بودند. تلاش‌های شبکه‌ای و مردمی آن‌ها این موقعیت را برای آنها فراهم کرد که لیبرال‌ها، ملی‌گرایان، چپ‌گرایان و هر گروه دیگری را که در پیروزی انقلاب سهم داشتند، دور زده و حذف کنند. جمهوری اسلامی مستقر شد و ایران آزمایشی را در حکمرانیِ مذهبی آغاز کرد که در دنیای مدرن بی‌سابقه بود.

آنچه در پی آمد، صرفاً تثبیت سیاسی نبود؛ بلکه یک پاکسازی سیستماتیک (کشتار جمعی) بود. جریان چپ برای انقلاب، عنصری حیاتی و ناگزیر بود: حزب توده، فداییان و مجاهدین خلق سازماندهی کرده، تبلیغ نموده و برای آن خون داده بودند. سوسیالیسم اسلامیِ شریعتی، بخش بزرگی از انرژی فکریِ قیام را تأمین کرده بود. آن‌ها با خوش‌بینیِ همیشگیِ انقلابیون، باور داشتند که شرکای یک پروژه‌ی مشترک هستند. اما چنین نبود.

ظرف مدت سه سال، خمینی دستگاهِ دولت جدید را علیه تمامی جناح‌های چپ‌گرایی که به پدید آمدن آن کمک کرده بودند، شوراند. حزب توده درهم شکسته شد و رهبرانش پیش از اعدام یا حبس، مجبور به اعترافات تلویزیونی شدند. مجاهدین در سراسر کشور شکار شدند. در تابستان ۱۳۶۷ (۱۹۸۸)، در یکی از فجایع دسته‌جمعیِ قرن بیستم که کمتر مورد بررسی قرار گرفته است، هزاران زندانی سیاسی — که اکثریت آن‌ها از طیف چپ بودند — طی چند هفته به دستور مستقیم خمینی اعدام شدند. این خیانت تصادفی نبود؛ بلکه عقیدتی بود. در سیستمی که مدعیِ تأیید الهی بود، هیچ ایدئولوژیِ رقیبی برتافته نمی‌شد — و بر اساس همین منطق، کسانی که زمانی مفید بودند، اکنون خطرناک‌ترینِ افراد به‌شمار می‌رفتند.

استدلال قدرتمندی وجود دارد — که توسط نسل‌های مختلف متفکران ایرانی بیان شده، از جمله کسروی که بهای باورهای سکولار خود را با جانش پرداخت — مبنی بر اینکه ایران نیاز داشت تا از این تجربه عبور کند. اینکه پس از قرن‌ها نفوذ روحانیت و درهم‌تنیدگیِ مرجعیت دینی و سیاسی، مردم ایران نیاز داشتند تا به چشم خود و در ابعادی کامل ببینند که «حکومت روحانیون» در واقعیت به چه معناست. اینکه آن‌ها باید یک حکومت مذهبی ببینند و این حکومت به آنها درسی خواهد داد که از هر استدلال روشنفکرانه‌ای قدرتمندتر است.

این یک «قمار» بود، که وجه آن اکنون تمام و کمال پرداخت شده است — بهایی تکان‌دهنده.

۹. موج چهارم: بازخوانی مدرنیته پس از انقلاب

انقلاب به بحث مدرنیته پایان نداد، بلکه آن را دگرگون ساخت. نسل چهارم روشنفکران ایرانی که در سایه‌ی حکومت خداسالار می‌نوشتند، به فلسفه روی آوردند و با اضطراری تازه، تلاش کردند میان سنت و اندیشه‌ی مدرن آشتی برقرار کنند. استدلال‌هایی در ستایش پلورالیسم (کثرت‌گرایی)، جدایی مرجعیت دینی از قدرت سیاسی و مشروعیتِ حکمرانی دموکراتیک مطرح شد؛ آن هم با زبانی مذهبی که رژیم آن را عمیقاً تهدیدآمیز می‌یافت. در مقابل، فیلسوفان سنت‌گرایی نیز بودند که مدرنیته‌ی سکولار را به‌طور کامل رد می‌کردند و استدلال می‌کردند که پروژه‌ی غرب از نظر معنوی ورشکسته است و رستگاری ایران در گرو بازگشت به حقایق جاودانِ سنت قدسی است.

متفکران دیگر، هویتِ چهل‌تکه‌ی جوامعی را کاوش کردند که میان تمدن‌ها گرفتار شده‌اند — نه کاملاً سنتی و نه کاملاً مدرن. آن‌ها استدلال می‌کردند که این «فضایِ بینابینی»، نه یک وضعیت آسیب‌شناختی، بلکه یک موقعیت خلاقانه است.

این متفکرانِ پس از انقلاب، چهار دیدگاه رقیب را که از همان آغاز در مدرنیته‌ی ایرانی حضور داشتند، ترسیم کردند — دیدگاه‌هایی که اکنون با تجربه‌ی زیسته‌ی حکومت مذهبی صیقل یافته و تیزتر شده بودند. نوسازانِ غرب‌گرا، نوسازانِ ملی‌گرا، متفکرانِ منتقدِ غرب و مصلحان دینی همگی همچنان حضور داشتند، اما ارکان بحث به‌طور قاطعی تغییر کرده بود. پرسش دیگر انتزاعی نبود؛ چهل و هفت سال حاکمیت اسلامی، آن را به مسئله‌ی مرگ و زندگی بدل کرده بود.

۱۰. چهل‌وهفت سال: آموزش یک ملت

برای نزدیک به نیم قرن، مردم ایران تحت حاکمیت روحانیت زندگی کرده‌اند. آن‌ها دیده‌اند که وقتی دین با قدرت سیاسی درمی‌آمیزد، چه رخ می‌دهد. آن‌ها فساد، ناکارآمدی، توحش، ریاکاری و سرکوب خفقان‌آوری را تجربه کرده‌اند که در پیِ ادعای حق الهی برای حکومت توسط یک نخبگان مذهبی خودمنصوب، پدید می‌آید.

آن‌ها تماشا کرده‌اند که چگونه روحانیون خود را ثروتمند کردند، در حالی که اقتصاد فروپاشید. آن‌ها دیده‌اند که دخترانشان به جرمِ نشان دادن موهایشان، از خیابان‌ها ربوده شده و مورد ضرب و شتم — و گاه قتل — قرار گرفته‌اند. آن‌ها پسرانشان را در زندان‌ها و گورهای بی‌نام‌ونشان دفن کرده‌اند. آن‌ها تحریم‌ها، انزوا و نابودی سیستماتیک پتانسیل‌های کشورشان را تاب آورده‌اند — همگی به نام یک ایدئولوژی انقلابی که چیزی جز سیه‌روزی به ارمغان نیاورده است.

و در تمام این مدت، مردم ایران — تحصیل‌کرده، متین و وارثان مغرور یکی از تمدن‌های بزرگ جهان — هرگز از مطالبه‌ی آزادی خود دست نکشیده‌اند.

جنبش سبز در سال ۱۳۸۸. اعتراضات سال‌های ۱۳۹۶-۱۳۹۷. اعتراضات گسترده و سراسری در اواخر سال ۱۳۹۸. و سپس، در شهریور ۱۴۰۱، کشته شدن مهسا امینی — زنی بیست‌ودو ساله از کردستان که توسط پلیس منکرات به گناهِ نمایان شدنِ بیش از حد موهایش کشته شد — جنبش «زن، زندگی، آزادی» را شعله‌ور ساخت. مهسا نماینده‌ی چیزی بود که از داستانِ شخصی او فراتر می‌رفت: خشم، ناامیدی و اشتیاقِ انباشته‌شده‌ی یک ملت. جنبشی که او ناخواسته کاتالیزورِ آن شد، با تمام آنچه پیش از آن آمده بود، تفاوت داشت. این جنبش توسط زنان رهبری می‌شد. صراحتاً سکولار بود. به دنبال اصلاحات در درونِ سیستم نبود؛ بلکه خودِ سیستم را رد می‌کرد.

و سپس، در اواخر دسامبر ۲۰۲۵، بزرگترین اعتراضات پس از انقلاب در تمام سی‌ويک استان کشور شعله‌ور شد؛ اعتراضاتی که محرک آن ناامیدی اقتصادی و یک خواسته‌ی صریح بود: پایان جمهوری اسلامی. پاسخ رژیم در اوایل ژانویه ۲۰۲۶، سرکوبی گسترده و وحشیانه بود که جان هزاران ایرانی را در عرض چند روز گرفت؛ نقطه‌ی عطفی نه تنها برای ایران، بلکه برای وجدان بیدار جهانیانی که نظاره‌گر بودند.

۱۱. پارادوکسِ ایرانِ سکولار

در اینجا یکی از بزرگترین طنزهای تاریخ مدرن نهفته است. ایران که توسط سخت‌گیرترین رژیم مذهبی جهان اداره می‌شود، یکی از سکولارترین جوامع خاورمیانه — و شاید سکولارترینِ آن‌ها — را پدید آورده است.

نظرسنجی‌های سازمان‌هایی مانند گمان (GAMAAN) به‌طور مستمر نشان داده‌اند که اکثریت قاطع ایرانیان — بیش از ۸۰ درصد — خواهان یک حکومت سکولار هستند. پایبندی مذهبی به‌شدت سقوط کرده است. حضور در مساجد فروپاشیده است. الگوهای نام‌گذاری به‌طور دراماتیکی از نام‌های عربی-اسلامی به سوی نام‌های ایرانیِ پیش از اسلام تغییر یافته است. جوانان ایرانی که اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دهند، نه تنها جمهوری اسلامی، بلکه حتی این فرض بنیادین را که دین باید نقشی در حکمرانی داشته باشد، رد کرده‌اند.

پژوهش‌های اخیر، از جمله مطالعات برنامه‌ی مطالعات ایرانی دانشگاه استنفورد، آنچه را که به مثابه‌ی یک «تغییر پارادایم» است، مستند کرده‌اند. جنبش‌های اعتراضی پیشین از ادبیات اصلاح‌طلبانه و مذهبی در چارچوب جمهوری اسلامی استفاده می‌کردند؛ اما اعتراضات اخیر آشکارا ضدِروحانیت و سکولار هستند. این چرخش نه تنها در شعارها، بلکه در زندگی روزمره نیز مشهود است؛ در نحوه‌ی نام‌گذاری فرزندان، چگونگی صحبت درباره‌ی دین در محافل خصوصی و شیوه‌ی تصور آینده. برای قرن‌ها، نهاد روحانیت خصوصی‌ترین لحظات زندگی ایرانیان را کنترل می‌کرد: تولد، نام‌گذاری، ازدواج و مرگ. اکنون آن سیطره شکسته شده است؛ نه توسط روشنفکران یا ارتش‌ها، بلکه توسط تجربه‌ی زیسته‌ی یک نسلِ کامل.

این درسی است که چهل‌وهفت سال حکومت مذهبی به آنها آموخته است. خودِ رژیم — از طریق فساد، ناکارآمدی و قساوتش — بیش از هر جنبش روشنفکری یا اصلاح‌طلبی، برای پیشبردِ آرمان سکولاریسم در ایران تلاش کرده است. روحانیون، قاطع‌تر از آنچه هر یک از آن‌ها می‌توانست تصور کند، درستیِ آنچه نسل‌های متفکران مدرنیست استدلال می‌کردند را به اثبات رسانده‌اند.

با نگاهی به دو قرن گذشته، الگویی ساده اما قدرتمند در چگونگی مواجهه‌ی ایران با مدرنیته پدیدار می‌شود:

قرن نوزدهم معطوف به واردات آن بود؛

اوایل قرن بیستم به نهادینه‌سازی آن؛

اواسط قرن بیستم به پرسش از آن؛

و اواخر قرن بیستم معطوف به بازخوانی آن.

آنچه مردم ایران اکنون انجام می‌دهند، چیزی متفاوت است. آن‌ها دیگر در حال وارد کردن، نهادینه کردن، پرسشگری یا بازخوانی مدرنیته نیستند. آن‌ها در حال پس گرفتن و تملکِ آن هستند — با شرایط خودشان، صیقل‌یافته در رنج‌هایشان و با وضوحی در هدف که هیچ حجم از سرکوبی نتوانسته است آن را خاموش کند.

امروز که این کلمات را می‌نویسم، ایران در وضعیت جنگی قرار دارد. رهبر ایران در پی حملات آمریکا و اسرائیل که از ۲۸ فوریه (۹ اسفند ۱۴۰۴) آغاز شد، کشته شده است. زیرساخت‌های نظامی رژیم درهم کوبیده شده و اقتصاد کشور که پیش از این نیز بر اثر دهه‌ها تحریم و سوءمدیریت فلج شده بود، در حال فروپاشی کامل است. بیش از ۱۴۰۰ نفر جان باخته‌اند که بیش از ۲۰۰ تن از آنان کودک بوده‌اند. شعله‌های جنگ به سراسر منطقه — از لبنان و عراق تا کشورهای حاشیه خلیج فارس — زبانه کشیده است. قیمت نفت سر به فلک زده و کشتیرانی در تنگه هرمز به بن‌بست رسیده است. جهان نظاره‌گر است، اما بسیاری چشم‌های خود را بسته‌اند.

هنوز زود است که بدانیم این فصل چگونه به پایان می‌رسد. جنگ با خود رنج، آشوب و پیامدهایی می‌آورد که هیچ‌کس قادر به پیش‌بینی‌شان نیست. مردم ایران — که نه این جنگ را آغاز کردند و نه آن را انتخاب نمودند — در حال پرداخت بهایی گزاف و ناعادلانه هستند؛ همان‌گونه که دو قرن تمام، بهای دخالت قدرت‌های بزرگ در امور کشورشان را پرداخته‌اند.

اما آنچه دو قرن تاریخ به ما می‌گوید، و آنچه من با ایمانِ کسی که عمری را صرف مطالعه این تمدن و مردمانش کرده به آن باور دارم، این است: کمانِ تاریخ ایران، هرچند به کندی و با درد، به سوی آزادی خم می‌شود.

آن اشتیاقی که در دهه ۱۸۴۰ میلادی برانگیخته شد — اشتیاق برای عدالت، برای برابری و برای کرامت هر انسان — هرگز خاموش نشده است. این ایده‌ها با هر نسل، با هر شکست و با هر خیانت، تنها قوی‌تر شده‌اند.

مردم ایران اکنون از طریق دردناک‌ترین درس ممکن آموخته‌اند که ترکیب دین و سیاست چه حاصلی به بار می‌آورد. آن‌ها بهایی را پرداخته‌اند که برخی می‌گفتند باید پرداخته شود؛ و به چنان وضوحی در هدف رسیده‌اند که هیچ بمباران، هیچ سرکوب و هیچ مداخله‌ی خارجی نمی‌تواند آن را متزلزل کند.

آنچه آن‌ها می‌خواهند، همان چیزی است که از نخستین جوانه‌های آگاهی مدرن ایرانی در دویست سال پیش همواره خواسته‌اند: آزاد بودن. اینکه بر خود حکومت کنند. جامعه‌ای بنا نهند که شایسته‌ی گذشته‌ی شکوه‌مند تمدنشان و آینده‌ی بی‌مرز فرزندانشان باشد. تا جایگاه برحق خود را در میان ملل جهان بازپس گیرند — نه به عنوان یک مطرودِ مذهبی و نه به عنوان بازیچه‌ی قدرت‌های بیگانه، بلکه به عنوان ملتی مستقل، دموکراتیک و سکولار که با خود و با جهان در صلح است.

در این نوروز، در میان آوارها و سوگواری‌ها، آن رؤیا همچنان پاینده است. بهار بازمی‌گردد. نور بر تاریکی پیروز می‌شود. و سفر دویست‌ساله‌ی ایران به سوی آزادی ادامه می‌یابد.

ارسال دیدگاه